دل نوشته ها
داستان کوتاه و دل نوشته
سلام دوستان ممنون از نظر های قشنگتون که دل گرمم کرد امید وارم از این اپم خوشتون بیاد . این داستان رو تقدیم می کنم به همه کسانی که دارن می خونننش . به امید روزی سبز تر . کنار دریا ایستاده بود . امواج اب هی تکانش می دادند . وجود سختی داشت ؛خالی از احساس و هر گونه لذت ؛ انگار امواج داشتند وجودش را قلقک می دادند؛ آرام می آمدند از کنارش رد می شدند و لبخند تمسخر آمیزی تحویلش می دادند . اما ان این گونه نگاه ها دیگر برایش اهمیت نداشت گویاسال ها بود که منتظر کسی بود . امواج تکانش می داند . می لرزید اما از جایش تکان نمی خورد . دیگر وجودش ؛با امواج آب یکی شده بود . اگر لحظه ای احسا سشان نمی کرد . گویی تکه ای از وجودش را از دست داده بود . جلبک ها سر تا سر بدنش را پو شا نده بودند و رنگی سبز به بدن ساده و صافش داده بودند . نا گهان امواج تکان سختی به وجود ش داد ؛ دیگر از انتظار کشیدن برای مسافر گمشده اش خسته شده بود . چیزی داشت از درون نابودش می کرد . وجودش تکه پاره می شد . دیگر انتظار برایش لذتی نداشت . لحظه ای همه جا سیاه شد .انگار دیگر در یا از دستش خسته شده بود فشار ها بیشتر شد و ...... صدای شکستنش همه جا را پر کرد . همه طبیعت بکر ساحل نگاهش کرد . قایق چوبی در هم شکست و جنازه ی پوسیده ی مسافر گم شده در آب افتاد . به همه دوستان امید وارم همه خوب باشن امسال رای اولی هستم شور انتخابات خیلی بهم اثر گذاشته و باعث شده این مطلب رو بنویسم . امید وارم همتون توی زندگیتون موفق باشین . امید وارم روزی از راه برسه که ایران از اینی که هست آزاد تر و بهتر بشه . امید وارم روزی بشه که و قتی به اطرافت نگاه می کنی هیچ گونه فرق های جنسیتی و قومیتی در جامعه وجود نداشته باشه به امید فردایی سبز تر و پیروزی موسوی . *تقدیم به این موج سبز جوان ایران زمین * نفس ها در سینه ها حبس بود هر کس در دل دعایی می خواند . دست ها در زنجیر انگشتان فشرده شده بود ند گویی این اولین همبستگی است که در میان آن ها وجود دارد نگاه ها همه به سوی جعبه کوچک نورانی بود که در گوشه ی اتاق قرار داشت . همه سکوت کرده بودند لحظه ی سنگینی بود گویی هیچگاه نمی توانست پایان یابد .تنها یک صدا بود در کل منطقه حاکم بود آن صدای گونده بود که پشت میکروفون هزار کیلومتر دور تر نشسته بود گویی این ترس و واهمه در چشمان او هم دیده می شد هر کس نام کسی را بار ها در ذهن تکرار می کرد و امید داشت که نام آن در فضای خسته اتاقش بپیچد . برگه ای را به دست گویند دادند چند لحظه سکوت و عاقبت گفت : این هم نتیجه پایانی آرا ، آقای ..... گروهی فریاد بلندی از شادی کشیدند . اما گروهی با عصبانیت تمام مشتی بر صفحه تلویزیون کوبیدند و خاموشش کردند. اما در این میان کسانی بودند نه خوشحال نه ناراحت زیر لب می گفتند : این یا آن فرقی ندارد همهیکی هستند ، اندیشه متفاوتی وجود ندارد و با بی خیالی از پای تلویزیون بلند می شدند و به کار های خود ادامه می دادند . ۴ سال بعد که حکومت آن فرد تمام می شد گروه های آخر تازه از خواب بیدار می شدند و می دیدند اطرافشان چه خبر است . و تازه تصمیم به شرکت در این رای گیری را می گرفتند اما یک سوال ، آیا با شرکت گروه آخر اوضاع مملکت تغییری می کند ؟ یا به قول آنها فردی با همان اندیشه کمی آرام تر یا کمی سخت تر به میدان خواهد آمد اما از این گذشته هر چند یکی باشد اندیشه ها قدم به قدم با صبر باید به سوی آزادی پیش رفت . قدم اول از میان بد و بدتر بد را انتخاب کنیم تا اوضاع را یک تکانی بدهیم و از یک نواختی برهانیم . شاید همین فرد باشد که بتواند کار هایی بکند که ما را به فردا ها کمی امید وار تر کند . یه نظر هم واسم نمی زارین تا نظر هاتون از ۱۰ به بالا نره از آپ بعدی خبری نیست . نا امیدم کردین دارین کاری می کنین که دره این وبلاگ رو تخته کنم و برم دیگه نیام . ای مادر بخوان ، بخوان نامم را که این گوش ها محتاج شنیدن آن صدای ملکوتی توست . باز هم آن دهان زیبایت را بگشای و کلمات مهر آمیزی که به انسان شوق زندگی می بخشد در گوشم زمزمه کن . بگو برایم بگو از زیبایی ها ، از زندگی ، از غم ها ، از رویاها ، از قشنگی ها .... فقط بگو ، بگو وساکت نباش که سکوتت برایم سخترین درد است . ای مادر ، این نقش تو این مقام پر عظمت تو چگونه می تواند در ذهن کوچک من جای گیرد ، آه ... ای مادر ... تو واقعا مقام بزرگ یک زن را با خود حمل می کنی ، مقامی که هر انسان کوچکی وقتی نام آن را می شنود ، وجودش در مقابل این پاکی قداست به سجده می افتد آری ... زن بودن نعمت است ،، چون زندگی را میبخشد ، وجود را معنی دار می کند و به انسان کمال بزرگی و قداست را می دهد بگذار ای گوهر گران بها نامت را فریاد بکشم تا به گوش همه انسان ها همه عالم برسد ، بگذار در مقابل این مقام بزرگ به سجده بیفتم و بوسه بارانت کنم تقدیم به همه مادران هیچ جزیاد تو ، رویای دلاویزم نیست هیچ جز نام تو ، حرف طرب انگیزم نیست ! عشق می ورزم و می سوزم وفریادم نه! دوست می دارم و می خواهم وپرهیزم نیست. نور می بینم ومی رویم ومی بالم شاد شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست تابه گیتی دل از مهر تو لبریز هست کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست تو به دادم برس ای عشق،که بااین همه شوق چاره جزآن که به آغوش تو بگریزم نیست فریدون مشیری همیشه در تلاش بود تا خودشو به اونجا برسونه اون تصور رویا گونه حالا داشت به واقعیت تبدیل می شد تنها فکرش این بود که ببینه اون پایین چه خبره از همه جدا شد می خواست تنها لمس کنه اون همه زیبایی رو که وقتی از بالا نگاه می کرد مانند تابلوی نقاشی ای منظم بود که چینشش اونو به حیرت وا می داشت کوه ها، در یا ها ، زمین پر سبزه ، ساختمونا و مردم در حال گذر ، همه و همه براش جزئی از این زیبایی بود زمانش رسید . زاید الوصفی فرود اومد و آروم به یه برگ خورد و اونو با سنگینی خودش از روی تنه درخت آروم سریدند طرف زمین . زمان زیادی طول نکشید که فهمید همه چیز فقط از اون بالا قشنگه . وقتی زیر لاستیکای ماشیو له شد و پرت شد به طرف یه ماشین دیگه براش کامل شد این تفکر که همه از اون فقط یه زیبایی می بینن و بوی نمی که با خودش به ارمغان میاره اون زیبایی ای که تو ماشین بشینن واز پشت شیشه بخار گرفته وقتی نور چراغا نی خوره بهش با با لذت نگاش کنن و ندونن که اون با چه زحمتی خودشو به اونجا رسونده . قطره بارون چارهای نداشت ، مجبور بود گذشت کنه . کارش همین بود پس گذشت کردو بارید و بارید امروز می خوام یه مطلب قشنگ تقدیم کنم به بزرگترین پدر بزرگ ایرانی کوروش کبیر مرد مردان یک آریایی اصیل . یادت گرامی باد ای مرد ایرانی : آه .... اگر در کنارت باشم ، دستانم را همچون نیاز مندان به سویت دراز می کنم تا این دستان یخ زده ام را با آن روح بزرگت بگیری و مرا در آغوش گرمت جای دهی ، آنگاه سخن بگویی برایم ، از زندگی از انسانیت ، از نیکی ، از محبت . بگو ، بگو ای پدر ، بگو ای پدر ایرانی من ... بگو ای پادشاه سر زمین من بگو ...... بگو از آرزوی من ..... بگو ....... بلند شو ..... بلند شو و در کنارم بشین و ببین چگونه ایرانت را دارند ویران می کنند ، ببین جوانانت چه بی احساس شده اند * آغوش * برای چشم خاموشت بمیرم کنار چشمه نوشت بمیرم نمی خواهم در آغوشت بگیرم که می خواهم در آغوشت بمیرم ((هیچگاه به خدا نگو که مشکلاته بزرگی دارم همیشه به مشکلات بگو که خدای بزرگی دارم )) این شعر هم تقدیم می کنم به عزیزی که همیشه در دلم جاودان است: * بوسه * شب دو دلداده در آن کوچه تنگ مانده در ظلمت دهلیز خموش اختران دوخته بر منظره چشم ماه بر بام سرا پا شده گوش! در میان بود به هنگام وداع گفتگویی به سکوت و به نگاه دیده عاشق لعل لب یار دل معشوقه و غوغای گناه عقل رو کرد به تاریکی ها عشق همچون گل مهتاب شگفت، عاشق تشنه لب بوسه طلب همچنان شرح تمنا می گفت سینه بر سینه معشوق فشرد بوسه ای زان لب شیرین بر بود دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز میکرد ، ولی راضی بود ! اولین بوسه ی جان پرور عشق لذت انگیز تر از شهد شراب لاجرم تشنه صحرای فراق به یکی بوسه نگردد سیراب نوبت بوسه دوم که رسید دخترک دست تمنا بر داشت عاشق تشنه که این ناز بدید بوسه را بر لب معشوق گذاشت فریدون مشیری * لحظه به لحظه * در آغوش هستی در کوچه ای مه گرفته در منزل اميدی ناپاياندر را کوفتم . وقتی در باز شد و به داخل رفتم . نفس زندگی را حس کردم که صورتم را نوازش می داد ، صدای زندگی را شنيدم که مرا به سوی خود می خواند . اشک زندگی چون خونی زير پايم جاری شده بود. شستم و خون را در دامنم رختم و آنگاه آن را به عاشقی هديه کردم ،عشق قدر آن را فهمید چون اشک های زيادی ريخته بود . صدای قدم های زندگی را شنيدم که دارد به سويم می آيد . صدای قدم هايش را بر داشتم و به کسی که درانتظاربود هدیه کردم تا با اين صدا آرامش يابد . تپش قلب زندگی را حس کردم و آن را در دستان خود گرفتم هدیه به باد دادم تا به سوی قاصد نا خوانده ام ببرد . آن گاه لحظه مرگ را يافتم و آن را در آغوش ساحلی بی پايان به امانت گذاشتم تا در هنگام فرا موشی هر گاه به سا حل نگاه می کنم مرگ را به ياد بيا ورم که چگونه امواجش سعی در ربودن ما دارد و عاقبت هم روزی موفق خواهد شد . دختری زِيبا در مقا بلم نشسته و در چهره ام خيره شده به او نگاه می کنم و می خندم ، اما نوعی شرم در وجود او پنهان است ، نوعی شرم که هر دختر ايرانی آن را داراست دستانم را دراز می کنم و به طرفم می خوانمش . به سويم می آيد و دستانش را در دستانم می گذارد و در آغوشم ماًوا می گيرد ، صورتش را می بوسم . اشک ديدگانش جاری می شود سرش را در آغو شم می گذارد و می گريد . می گذارم تا آنجايی که می تواند گريه کند آنگاه سرش را بلند می کنم و در چشمانش نگاه می کنم او روح سرگردانی در دست اين نا مردی ها زمانه گم شده و خودش را گم کرده ؛ نمی داند چيست؟ کيست ؟ و چه می خواهد ؟ بلند می شوم و مجبورش می کنم بلند شود . او را به کنار درختی می برم که بر بالای آن پرنده ای لانه کرده . دست می برم و يکی از جوجه هارا پايين می آورم . پرنده مادر تا اين صحنه را می بيند به سویم پرواز می کند و سعی در آزار دادن من دارد ؛ جوجه را ول می کنم و بر روی زمین می گذارم ودر کنار جوجه می نشينمو آن را دوباره در دستانم می گيرم. در همين هنگام پرنده مادر می آيد و دستانم را سعی می کند بگشايد . دستانم را می گشايم و جو جه اش را در دهان می گيرد و می برد . در همين هنگام سرم را بلند می کنم وبه دختر زيبا نگاه می کنم و می گويم : ديدی چگونه بدون هيچ ترسی به من نزديک شد و دستانم را نوک زد . در حالی که اگر در حالت عادی باشد . هيچ گاه این کار را نمی کند ؛ او از مرگ نتر سيد و فقط به فکر نجات جان فرزندش بود . او زندگی را عاشقانه حس می کرد . پس تو هم عاشق زندگی باش ، عاشق اطرافيانت و بدان که اين عشق باعث می شود هيچگاه احساس ترس نکنی و با قدرت تمام به را هت ادامه دهی

![]()
امید وارم خو شتون اومده باشه . اگه آره نظر بدین واسه آپ بعدی امید وارم کنین .
![]()
![]()
![]()
![]()
رنگ محبت و عشق *
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



